فلفلی ...فلفلی ...
يكي بود يكي نبود .لوكوموتيوي قديمي به نام لوكوما بود .چند واگن باري به لوكوما وصل بود كه بچه هايش بودند. وقتي همه با هم حركت مي كردند صداي چيچي هوهوي آنها شنيده مي شد نام يكي از بچه ها (زغال بر)بود. او از اينكه كثيف و سياه بود ناراحت بود دلش مي خواست يك واگن(مسافربري)باشد. براي همين،يك روز كه قطار در ايستگاه در حال استراحت بود،يواشكي خود را از بقيه جدا كرد. زغال برروي ريل كناري رفت كه به شهر مي رسيد.امّا همين كه به شهر رسيد، هيچ كس به او توجّه نكرد .زغال بر مجبور شد گوشه ي خيابان بماند. بعد از چند روز،مردم آشغال ها يشان راتوي آن ريختند. مدّتي گذشت . زغال بر دلش براي مادرش خيلي تنگ شده بود.بوي بد زباله ها هم او را آزار مي داد .تا اين كه يك روز صداي مادرش و واگن هاي ديگر را شنيد . به سرعت تكاني به خودش داد و خود را به آن ها رساند . لوكوما از ديدن زغال بر خيلي خوشحال شد . او را بوسيد وگفت:(بچّه ي عزيزم ، خيلي دنبالت گشتم . مي دانم كه خودت هم اذيت شده اي . امّا حالا فهميده اي اگر زغال بر باشي ، بهتر از اين است كه به هيچ دردي نخوري و بي مصرف گوشه اي بيفتي . مهم اين است كه كاري براي ديگران انجام بدهي .)
آرزو يك توپ مثل كره ي زمين داشت. روي آن پر از دريا و جنگل و كوه و كشورهاي رنگ به رنگ بود. آرزو با توپش بازي مي كرد.امّا ناگهان توپ با صداي فيس س س س خالي شد. آرزو جيغ زد و گريه كرد. ماماني بدوبدو آمد و گفت : _ چه شده؟چرا گريه ميكني ؟ آرزو به توپ اشاره كرد و گفت : _ درياها،جنگل ها،كوه ها ، شهرها وهمه ي دنيا قاتي پاتي شده است ، نگاه كن ! راستي راستي كه توپ مچاله شده بود و كوه و جنگل و دريا و كشورها توي هم رفته بودند. ماماني گفت : _ مهم نيست آرزو جان،نگاه كن ! ماماني فوت فوت كرد و توپ پر از باد شد. آرزو خنديد و گفت : _ چه دنيايي ! به فيسي خراب مي شود و به فوتي درست مي شود !
سلام من تازه وبلاگ نویسی رو شروع کردم و ۸ سال هم بیشتر ندارم نمی دونم از چی بنویسم اگه میشه نظر بدین و راهنماییم کنین ...
|
|